تبليغاتX
^'●* رویای سبز گلبرگ *●'^



خسته ام... 2 _3 روز گذشته خيلى سخت درس خوندم خيلى زيياد...... بايد كتاب تاريخ هنر مدرن رو توضيح ميدادم...400 صفحه كتاب بود هرچند كه متن فارسييشو خوندم ولى در نهايت بايد به تركى توضيح ميدادم و كلى جا به متن تركى كتاب مراجعه كردم...

خيلى انرژى گرفت ازم.......چشام حلقه افتاد اين 2 روز.....اما ته دلم خوشحالم از اين كi تو يه تلاش مثبت بودم.....واقعا خودم رو مثل يه دانشجوى در حال تحقيق حس كردم.....دانشجو به معناى واقعى كلمه....ك خستگيش هم دلپذير بود......متن رو كمى به سختى امروز سر كلاس تويح دادم.....ولى خب بعضى جا ها هم خوب خوندم......كار آسونيى نيست به يه زبان ديگه درس خوندن...حتا خيلى خيلى سخته.......
***
اين ماراتن ادامه داره....فردا بايد براى درس گرافيك اسكيس نشون بدم....پس فردا كار ماكت و مجسمه مو ام تحويل بدم.. و از همه مهممتر 5شنبه بايد براى درس روش هاى خاص تدريس ادگار دگا رو كنفرانس بدم اونم به يه روش خاص كه تو ذهن همه بمونه....


***

دانشجو بودن سخته ولى لذت بخشه.........

+ نوشته شده در  دوشنبه 7 دی1388ساعت 4:15 بعد از ظهر  توسط  گلبرگ  | 



من اينترنت ندارم اين هفته هم واقعا سرم شلوغه و كنفرانس دارم اگه بهتون سر نزدم دلگير نشييين

شادو عاشق باشيد:)

+ نوشته شده در  پنجشنبه 3 دی1388ساعت 3:22 بعد از ظهر  توسط  گلبرگ 



دوستاى گلم از غلطهاى ديكته اي كه تو متنم داشتم عذر ميخوام باور كنيد من ديكتم و كلا ادبيياتم خيلى خوبه...اين به دليل بود ك من مستقيم فارسى تايپ نميكنم با نرم افزار برش ميگردونم و اين از اشكالات نرم افزاره و فرصت ويرايش هم ديروز نداشتم و امروز درستش كردم!                 

ديشب از قشنگترين شب هاى يلداى عمرم بود...خوشبختانه برگشت شوشو به ديروز خورد و من شب يلدا رو تنها نبودم...البته 10 روز تنهايي هم خيلى بهم خوش گذشت و از زندگى بيقيد مجردى لذت بردم ولى ديگه دلم واقعا براى شوشو تنگ شده بود....بهش نميگم كه لوس بشه ولى حس ميكنم جديدا بيشتر تر دوسش دارم....

 10 روز تنهايي ودرس و دانشگاهو غذا درست نكردنو يا به دلخواه خودم درست كردن كيف داشت....اينترنتم قطع شده بود و منم كه همش نميتونم درس بخونم ذهن تفريح طلب! من دنبال يه چيزى ميگرده هميشه...يه چيزى كه جذاب باشه براش...واسه همين اينترنتم هم كه نبود من افتتادم به جون CD هاى عروسى قديمى عروسى خودم و داداشم و كلى خاطرات خوبو واسه خودم زنده كردم...شايد برا همينه كه عشقم به شوشو گل كرده!!
جدى تاثير داره ها....هرچى بيشتر براى طرفتون مايه بذارين و براى عشقتون و هرچى بيشتر ذهنتون درگيرش باشه عشق هم تو دلتون بزرگ و بزرگتر ميشه...اينو من از باربارا ياد گرفتم با كتاى قشنگش.....
3 شب پرى پيشم بود.....چند شب مروه اومد پيشم خوابيد چند شب هم من اونجا خوابيدم....شب قبل اومدن شوشو تا ساعت 1 شب داشتم تكليف انجام ميدادم  كه بايد تا فردا صبحش ميرسید
چقدر اين جورر شبا خسته كنندس كه بايد يه چيزى رو تا صبح حتما برسوني...منم كه عادت به شب بيداري ندارم.....صبحش ساعت 8:30 قرار بود شوشو برسه خونه......ساعت 6:30 بيدار شدم عزم خود را جزم نمودم كه خونه رو از حالت جنگ زدگى !در بييارم بنابر اين با سرعت برق و باد پريدم تو آشپزخونه ظرفا رو جابه جا كردم تو ماشين و  ظرفشوييى و روى كابينتارو تميز كردم  بعد هم لباسرو جمع و تا كردم   خلاصه.....خونه كه مرتب شد باز با همون سرعت دويدم حموم و ركورد سريعترين حموممو زدم فك كنم 8 دقيقه...چون عادت دارم معمولان زير دوش ميشينم و فك ميكنم به اتفاقات روزمره!!....موهامو خشك كردم پيراهن بنفش تازه ايى كه خريده بودمو پوشيدم كه شوشو هنوز نديده بود و قدرى آرايش نمودم(سايه براق بنفش...ريمل...برق لب پوس پيازى...رژ گونه طلايى...)بدين ترتيب خود را زيبا نموده آماده استقبال از شوشوی عزيز گشتيم....
در اين ميانه چون وقتى براى صبحانه نمانده بود به پاستانه تلفن كرده و قدري بورك فرد اعلا خواهش نموده پشت بند آن چاييى دم نموده و بعد از اينكه كارها به موقع به اتمام رسيده نفس راحتى كشيده روى مبل نشسته چشم به ساعت دوختيييم........حوالى ساعت 9با صداى افتادن چمدان فهميدم  كه شوشو  پشت در ميباشد....سريع در را باز كرده چمدان را از دست شوشو گرفته و در را بستيم كه مارا با تو كارى نيست و با ره توشه تو كار است!!.......

شوخي كردم....خب ديگه بوس بوسى و قدرى خوش بش.... و بعد هم فوري چمدون هاروو باز كرديم و ديگه ديديم چيى ها فرستادن..........پسته و گز و انجير بادام زمينى...قطاب....لواشك و آلوچه........دست مامانم و مامآن شوشو اينا درد نكنه..........همه اينا سفره شب يلداى ما رو زينت دادن....برادرشوشو و جارى جان برام يه كيف خوشگل فرستادن خواهرشوهرم 2 تا ظرف فرستاده.... كه از اينا خيلى خوشم اومد راستى شوشو هم يه  شال خوشگل برام آورده........
بعد هم با هم صبحانه خورديم و من سريع راه افتادم برم دانشگاه و شوشو هم خوابيد كه خيلى خسته بود......
دانشگاه هم روز نه چندان خوبي بود آز اونجايى كه استاد مبارك اسكيس هاى مرا نپسنديد و من ناچار دوباره بايد بكشم كه بلكه مورد پسند واقع شود.........
موقع برگشت به ماركت محل رفته قدري ميوه شامل اناناس پرتقال كيوى نارگيل..انار گرفتم و برادر شوشو رو دعوت كردم براى شب و اومدم خونه و شروع كردم مقدمات شبوو فراهم كردن...براى شب خورش قيمه پختم كه خيلى خوشمزه شده بود(باور كنيد!)انار دون كردم و بقييه چيزارو هم چيدم...... و شب با برادرشوشو و شوشو و پريى ضيافتى داشتيم به ياد ماندنيييييى.........

حالا فكر نكنيد زندگي گلبرگ سراسر خوشي و بي غمي ميباشد نمونه اش  الان كه گلبرگ نمیداند چه جورى كدام درسش را به كدام درسش پيوند بدهد!!...........(كنايه از زير بار درسا له شدن!)

+ نوشته شده در  سه شنبه 1 دی1388ساعت 5:27 بعد از ظهر  توسط  گلبرگ  | 



تنهام تو خونه پشت ميز كار دارم  اسكيس ميكشم دوروورم پره از رنگام... آبرنگو مداد رنگي و پاستل ...صداى سيياوش قميشيى بلنده تا آخر
در حسرت روزاى بهاريى         بق كرده قنارييييييييييى

يك آن احساس كردم عاشق زندگي
ام عاشق خودم عاشق زندگيم عاشق شمااا عاشق اين لحظه ها......
همييش
ه اهنگ هاى سياوشه به من اين احساس رو ميده
تو دلم يه دنيا اميد دارم........پر از عشقم......پر از شوق زندگييييييييى

خدايا شكرت

***

تقليد رقص مايكل جكسون توسط يه پسر 12 ساله تو مسابقه توانايى هاى خاص تركيه فوقالعااااااااااااااااااااادس! حتما ببینید!

رقص مایکل


+ نوشته شده در  دوشنبه 23 آذر1388ساعت 7:20 بعد از ظهر  توسط  گلبرگ  | 



سلام صبح شنبه تون به خير
خيلى خيلى دلم براى وبلاگم و صد البته نظرهاى پر مهر شما تنگ شده بود...نزديك 2 هفتس كه چيزى ننوشتم يكم بى سابقه بود...بذاريدش به حساب درس و گلبرگى كه داره سعى ميكنه يكم تمركز كنه درس بخونه درستترش كاراى عمليشو انجام بده!!


گلبرگ الان تك و تنها تو خونه شون به سر ميبره چرا که شوشوش ديشب رفت ايران!
آره ديگه...به دلايل كارى لازم بود يه سفر 4 _5 روزه به ايران داشته باشه وشهر خودمونم ميره و به همه سر ميزنه


اميدوارم بهش خوش بگذره و پر انرژى برگرده و صد البته با دست پر برگرده پيش من!!
آها يكى از مشغله هامم اين روزا تهييه سفارشهاى مامانم بود يه سرى چيزايى خواسته بود مثل پالتو و بوت...
ديگه راه OPTİMUM آباد شد بس كه مارفتيم اونجا...
ديشب هم مروه دختر همسايموون آيتن اينا اومد پيشم كه تهنايي نكشم!و صبح زودم رفت چون بايد ميرفت درسحانه(كلاس كنكور) منم پا شدم يه صبحونه كوچولو برا خودم ترتيب دادم شامل تخم مرغ آبپز و كره و مربا و موز و چاى...زيياد هم كوچولو نبود ها...
راستى هفته پيش شوشو يه هدييه خوشگل برام گرفت كه ميخواستم عكسشون بذارم تو وبلاگ نشد! يك جفت ساق پاى كاموايى منگوله دار خاكستري...خيلى خوشم اومد ازشون گفتم من از اين هدييه هاى كوچولوى اينجورى بيشتر لذت ميبرم ...
خب من قول داده بودم از شيرين كاريهاى پرى بنويسم اين بار:
پرى نگو بلا بگو ...
...
فعلا كه خونه برادر شوشو ميمونه ولى هر چند شب يه بار در خدمتش هستيم
به نظرم يكى از لذتبخش ترين و آرامش بخشترين كاراى دنيا داشتن يه حيوون خونگيه.....اينو من آلان بهش رسيدم...به عنوان كسى كه با حيوونا هيچ ميونه ايى نداشت و تا قبل پرى حتى به يه جوجه هم دست نزده بود...الان ميفهمم كه چقدر لذت داره....ترسم هم كاملا ريخت...از وقتى پرى رو داريم ديگه حتى ترسم از سگ هم يكمى ريخته...الان يه سگ ببينم تو بيرون دلم ميخواد نازش كنم در حالى قبلا خيلى ميترسيدم....ميدونيد تو ايران برخورد اكثر جامعه با حيوونا خيلى بده از بس كه تو گوشمون خوندن اينا بدن بيمارى مييارن و......در حالى واقعا اينطور نيس و بيش از حد مبالغه شده راجع بهش...تا جايى كه شنيدم آمار اذيت و آزار حيووونا تو ايران خيلى بالاس متاسفانه....جدا چى ميشه اگه گاهى يه ظرف غذا يا آبو دون برا يه پرنده يا حيوون بذاريم و بعد از دور از خوردنشون لذت ببريم؟ميدونيد با اين كار چقدر به خودتون انرژى مثبت ميدين؟ميدونين كه اون حيوون براتون دعا ميكنه؟

بگذريم سر شيرين كارى هاى پرى

وقتى ميرى تو آشپز خونه غذا بپزى يا ظرف بشورى آروم ميياد گوشه آشپزخونه مييسته تموم كاراتو با حركت چشم و سر زير نظر ميگيره...خيلى مظلومو و مودب ولى فقط كافييه يه چيزى بخورى يا خداى نكرده بوى گوشت و فراورده هاى گوشتى رو بشنوه ديگه ادب و شرمو حيا رو ميبوسه ميذاره كنار و ميياد با 2 دستش از پاهات اويزون ميشه و مييو هاى سر ميده كه جيگرت آب  ميشه براش
و تا بهش ندي دست ازسرت بر نميداره...
توى هر گوشه خونه تو خواب نازم باشه كافيه در يخچالو باز كني به يك دقيقه نرسيده خودش ميرسونه كه يك موقع عقب نمونه....

اوايل از جارو برقى شديدا ميترسيد جارو برقى كه روشن ميشد با آخرين سرعت و قدرت ميدويييد به دور ترين نقطه از جارو......و بعدا عادى تر شد براش و جارو كه بكشم يكم با فاصله وا ميسته و سرشو با حركات جارو تكون تكون ميده....يعنى هم ميترسه و فضوليش اجازه نميده كه دور وايسه بايد كنترل كنه!!....همينطور وقتى خونه رو طى ميكشى...هر اتاقى برى ميياد سرك ميكشه و و بادقت حركات طی رو تعقيب ميكنه...يه اسپرى زمين شور داريم كه رو پاركتا ميزنيم بعد  طى ميكشيم خيليى خوشبويه...پرى هم عاشق بوشه بعد طى ميياد زمينو بو ميكشه و بعد به طرز خنده داري خودشو ميماله رو پاركتا و با همه وجود بو ميكشه......وقتى كه لامپا رو خاموش ميكنى و ميرى ميخوابيى چند دقيقه نگذشته ميبينى ميياد از پاييين تخت ميپره رو تخت و شروع ميكنه روت خر خر كردنو و يورتمىه رفتن!...بعد هم به طرز بامزه اي شروع ميكنىه يك نقطه رو ورز دادن...با چشاى نيمه باز ورز ميده همين طور....شوشو يك مدت بهش ميگفت شاطر خانوم
 بعدد هم يه جاى گرمو نرم روى تخت انتخاب ميكنه شروع ميكنه خودشو ليس زدن بعدش هم همونجا خوابش ميبره....
امان از لحظه ای كه لامپ راهرو روشن شه يا كسى بره آشپز خونه......عين زنگ بيدار باش ميمونه براش!

يه بار تو اتاق خواب با شوشو خوابيده بوده من دانشگاه بودم شوشو ميگه: يدفه ديدم تند تند مييو ميو ميكنه در اتاق بسته بود بلند شدم گفتم چيييى؟ در اتاقو باز كردم با سرعت پريد تو تو دستشويی تو ظرف شنش كه كارشو بكنه!...بچه خبر ميده!

اگه بغلش كنى بري نزديك در يا پنجره به شدت ميترسه و ناخناشو در ميياره و باهمه وجود ميچسبه به بدنتت كه مبادا بندازيش بيرون!
ولى خودشه عادت داره از لب پنجرى بيرونو تماشا كنه!


از آب به شدت ميترسه وقتييى ميخواى تو لگنش حمومش بديى تا لگنو ميبينه ميچسبه بهيت و تا بتونه از دستت فرار ميكنه!



گاهى باهاش بازى ميكنم دستموو به حالت يه خرچنگ رو زمين حركت ميدم و ميبرم طرفش با دقت زير نظر ميگيره و بعد اگه حس حال داشته باشه كه حالت تدافعى ميگيره و ميپره رو دستمو و شروع ميكنه به گاز گرفتن...انقد خوردني در اين حالتت....من اول از گاز گرفتنش خيلى ميترسيدم ولى اينقد فكش ضعيفه كه هيچ آسيبيى نميتونه بزنه گاز گرفتن گربه...اگه هم حس و حال نداشته باشه همين طور كه دستتو حركت ميدى و ميبيرى طرفش دستشو چند بار تو هوا تكون ميده بعد ميذاره رودستت يعنى كه جلوتر نيا و دستتو گرفتم و اين مايه ها!


يا اگه كسى زنگ دروو بزنه يا كسى بخواد بره بيررون تو استقبال و بدرقه كردن اوله پري خانوم دم در حاضره!


وقتيى كار بدي ميكنه و دعواش ميكني خودشم ميدونه كه از حدش تجاوز كرده فوري حالت تسليم و مظلوم نمايی به خودش ميگيره مثل اين عكس  گوشاشم ميخوابونه يعنيى دعوامم نكنيد و موش مردگيى و اين حرفا!


اگه يه فندق يا گلوله كاغذ رو پرت كنى تو خونه با قدرت تمام ميدويه دنبالش وقتيى بهش ميرسه با دست بهش ضربه ميزنه و همين طور دور خودش ميچرخه...

كلا همش مايه خنده و انرژي مثبت تو خونس!
خيلى با مزس داشتنش.....زحمت خاصى هم نداره....يكى از لذتبخشترين
تجربه هاى زندگى!
+ نوشته شده در  شنبه 21 آذر1388ساعت 10:36 قبل از ظهر  توسط  گلبرگ  | 



امشب قرمه سبزى درست كردم در واقع از عصر درگيرش بودم به روش خانم خونه درست كردم واقعا خوشمزه شد  حتى شوشو اعتراف كرد كه عين مال مامانم شده آخه هميشه ميگه قرمه سبزى مامانم خيلى خوشمزس!البته يواشكى بهتون  بگم كه من اينطور فك نميكنم!

برادر شوشو به اتفاق پرى گربه ملوسمون اومدن مهموونى خونمون.....پرى رو كلا داديم برادر شوشو نگه داره خيلى خيلى دلم براش تنگ ميشه اما خب حساب كردم برادر شوشو تو خوني يى كه كسى غير خودش نيست و نه تلويزيون نه كامپیوترى احتيياج به يه سرگرمى داره و بهتره پرى اونجا باشه


به منا جون خيلى وقته قول دادم يه پست در شرح پرى بذارم
اما هنوز كه هنوزه به اين قولم عمل نكردم پست بعديم حتما  مخصوص پرى خواهد بود!

+ نوشته شده در  یکشنبه 8 آذر1388ساعت 10:36 بعد از ظهر  توسط  گلبرگ  | 



Copyright © 2007 - Designed By PayamSalamiPargoo